خبر بارداری
نحوه خبردادن بارداری مامانی خیلی طولانیه امیدوارم خسته نشی کوچولوی نازنینم 

من و بابایی واسه بارداری برنامه ریزی کرده بودیم که چه زمانی باردار شم
به این خاطر از 2-3 روز قبل از داروخانه ی بیبی چک خریده بودم صبح 10 دقیقه زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم تا تست بارداری بدم . خیلی استرس داشتم کمی هم نگران بودم .بعد از انجام تست خط اول یکدفعه و خیلی پر رنگ ظاهر شد و در عین نا امیدی وقتی که داشتم دستام رو میشستم خط دوم هم کم کم پر رنگ و پر رنگ تر شد.
ی حس خوشحالی عجیبی که تا اون لحظه تجربه نکرده بودم تمام وجودم رو گرفت ، اشک شوق تو چشام جمع شد ، نمی تونستم از خوشحالی خودمو کنترل کنم
. امدم تو پذیرایی خدا رو بخاطر بارداریم چندین بار شکر گفتم و سجده شکر بجا اوردم
.
دوست داشتم برم تو بالکن و از خوشحالی فریاد بکشم.
بابا امیر هنوز خواب بود و چون ساعت 8 می رفت سرکار هنوز خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم با این وجود ی کاغذ یادداشت برداشتم و روش نوشتم که تست بارداریم مثبت بوده و داره بابا میشه .
کم کم آماده شدم که برم اداره.
وقتی رسیدم اداره نمی تونستم جلو خوشحالی خودمو بگیرم و به خاله نسیم گفتم که باردارم اونم از خوشحالی منو بغل کرد و گریه کرد.
امروز قرار بود به مناسبت های روز پزشک/کارمند و بهورز واسه پرسنل جشن تقدیر بگیریم
از اونجایی که مامانی آچار فرانسه اداره است بدو بدو ها شروع شد . انرژیم دو برابر شده بود ولی خاله نسیم هی بهم تذکر می داد که باید احتیاط کنم و کم ورجه ورجه کنم .
بعد از برگشتن از مراسم که حسابی هم عصبی شده بودم
ی sms از بابا امیر ساعت 10:15 ارسال شده بود و نوشته بود( بهت تبریک میگم و امیدوارم مادری ...)دوست ندارم متن پیام رو کامل بنویسم چون بجای اینکه خوشحالم کنه ناراحت شدم. اول اینکه انتظار داشتم صبح بعد از خوندن یادداشت بلافاصله زنگ بزنه و اظهار شادمانی کنه
ولی اون فقط به فرستادن پیام بسنده کرده بود.
مامانی تو ناراحت نشی عزیزم بابایی خیلی هم خوشحال شده بود ولی چون شب قبلش من و بابا کمی با هم حرفمون شده بود
بابا می خواست اینطوری به من ضدحال بزنه.
با این حال بابا امیر گفت تا انجام کامل آزمایشات بارداری و سونو 6 هفته که قلب
کوچولوت هم تشکیل شده باشه و از سلامتیت مطمئن بشیم به کسی چیزی نگیم و فقط من و بابایی و خاله نسیم خبر داشته باشیم.ولی من دوست داشتم حداقل مامان جون سعیده و خاله ها رو از موضوع خبردار کنم آخه هر کی تو این موقعیت دوست داره شادیش رو نشون بده ولی من مجبور بودم فعلا به کسی چیزی نگم ، منو بگی داشتم میمردم که نمی تونستم خوشحالیم رو بروز بدم.
ولی روز تولدم ( 06/21 ) خاله حدیث و خاله الهام بهم زنگ زدن و خاله حدیث گفت عمو محمدرضا خواب دیده من ی دخمل کوچولو دارم
خاله الهام هم گفت عمو رضا خواب دیده من باردارم خلاصه هر دو شوهر خاله خواب گذار اعظم شده بودن منم که نتونستم جلو خودمو بگیرم بهشون گفتم باردارم و قضیه رو لو دادم با این حال بهشون گفتم که به مامان و بابا هم چیزی نگن.
( 06/24 ) رفتم آزمایشهای کامل بارداری رو دادم که وقتی می خوام برم پیش دکتر زنان دست پر باشم.
( 06/26 ) بابا امیر رفت آزمایشگاه و جواب آزمایش رو گرفت به اولین چیزی که نگاه کردم 1000
قرار شد روز تولد بابا امیر به خانواده هامون خبر بدیم البته فقط افراد درجه 1 و بعد از 12 هفته که سونو NT رو دادم و از سلامتی کاملت مطلع شدم به فامیل هم بگیم.
( 06/27 ) عصر بابا امیر منو رسوند مطب خانم دکتر شهبازیان متخصص زنان و زایمان. 
خانم دکتر بعد از چکاب گفتن که قند خونم بالاست و باید ی آزمایش دیگه برای اطمینان بدم همچنین سن جنین شما 5 هفته و 3 روز است که ی نوبت واسه 4شنبه هفته بعدش که تو 6 هفته میرفتم هم واسه بررسی قلب
کوچولوت و بررسی مجدد قند خونم بهم داد.
( 06/31 )امروز باید آزمایش قند خون 2 ساعته می دادم یعنی باید تو 3 مرحله با فاصله 1 ساعت از هم نمونه خون می دادم صبح قبل از رفتن به اداره رفتم آزمایشگاه ، از توصیف اینکه چه بر سرم رفت می گذریم ولی در کل خیلی حالم بد شده بود داشتم می مردم.
( 07/03 ) خودم تنها رفتم مطب دکتر وقتی که خانم دکتر سونو می کرد من داشتم فرشته کوچولویی که تو وجودم در حال شکل گرفتن بود رو از تو مانیتور تماشا میکرد و از خوشحالی داشتم تو آسمون پرواز می کردم
خانم دکتر قلب
کوچولوت رو نشون داد و گفت جنین شما الان 0/6 میلیمتر شده منم خدارو شکر کردم از نعمتی که خدا بهم عطا کرده بود.
شب بعد از شام بابا جون زمان و مامان جون پری با عمه مهنوش و عمه مهشاد امدن خونمون بابا امیر سونو رو برد و گذاشت رو میز و به مهمونا گفت اینم کادو تولد امسالمه همه مات و مبهوت مونده بودن منظورش چیه که گفت ابتسام بارداره عمه مهشاد شروع کرد به جیغ زدن و پرید امد منو بوسید
بقیه حسابی سوپرایز شده بودن خوشحالی رو میشد از تو چشاشون دید من که انتظار همچین واکنشی رو نداشتم از خوشحالی بغض راه گلومو بست نزدیک بود گریه کنم اشک تو چشام جمع شده بود و خیلی خودمو کنترل کردم که گریه ام نگیره . همه بوسیدنم و بهم تبریک گفتن و واسه من و شما آرزوی سلامتی کردن.
بعد رفتن مهمونا رفتم به مامان جون سعیده و بابا جون حسن زنگ زدم و خبر بارداریم رو دادم اونها هم کلی ذوق کردن.



خبر بارداری 