ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

خبر بارداری

1392/7/3 10:4
نویسنده : تبسم
265 بازدید
اشتراک گذاری

نحوه خبردادن بارداری مامانی خیلی طولانیه امیدوارم خسته نشی کوچولوی نازنینم بوسبوس

من و بابایی واسه بارداری برنامه ریزی کرده بودیم که چه زمانی باردار شم niniweblog.comبه این خاطر از 2-3 روز قبل از داروخانه ی بیبی چک خریده بودم صبح 10 دقیقه زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم تا تست بارداری بدم . خیلی استرس داشتم کمی هم نگران بودم .بعد از انجام تست خط اول یکدفعه و خیلی پر رنگ ظاهر شد و در عین نا امیدی وقتی که داشتم دستام رو میشستم خط دوم هم کم کم پر رنگ و پر رنگ تر شد.

ی حس خوشحالی عجیبی که تا اون لحظه تجربه نکرده بودم تمام وجودم رو گرفت ، اشک شوق تو چشام جمع شد ، نمی تونستم از خوشحالی خودمو کنترل کنمniniweblog.com. امدم تو پذیرایی خدا رو بخاطر بارداریم چندین بار شکر گفتم و سجده شکر بجا اوردم niniweblog.com.

دوست داشتم برم تو بالکن و از خوشحالی فریاد بکشم.niniweblog.com

بابا امیر هنوز خواب بود و چون ساعت 8 می رفت سرکار هنوز خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم با این وجود ی کاغذ یادداشت برداشتم و روش نوشتم که تست بارداریم مثبت بوده و داره بابا میشه .

کم کم آماده شدم که برم اداره.

وقتی رسیدم اداره نمی تونستم جلو خوشحالی خودمو بگیرم و به خاله نسیم گفتم که باردارم اونم از خوشحالی منو بغل کرد و گریه کرد.niniweblog.com

امروز قرار بود به مناسبت های روز پزشک/کارمند و بهورز واسه پرسنل جشن تقدیر بگیریمniniweblog.comniniweblog.com از اونجایی که مامانی آچار فرانسه اداره است بدو بدو ها شروع شد . انرژیم دو برابر شده بود ولی خاله نسیم هی بهم تذکر می داد که باید احتیاط کنم و کم ورجه ورجه کنم .

بعد از برگشتن از مراسم که حسابی هم عصبی شده بودم niniweblog.comی sms از بابا امیر ساعت 10:15 ارسال شده بود و نوشته بود( بهت تبریک میگم و امیدوارم مادری ...)دوست ندارم متن پیام رو کامل بنویسم چون بجای اینکه خوشحالم کنه ناراحت شدم. اول اینکه انتظار داشتم صبح بعد از خوندن یادداشت بلافاصله زنگ بزنه و اظهار شادمانی کنه niniweblog.comولی اون فقط به فرستادن پیام بسنده کرده بود.غمگین

مامانی تو ناراحت نشی عزیزم بابایی خیلی هم خوشحال شده بود ولی چون شب قبلش من و بابا کمی با هم حرفمون شده بود niniweblog.com بابا می خواست اینطوری به من ضدحال بزنه.

با این حال بابا امیر گفت تا انجام کامل آزمایشات بارداری و سونو 6 هفته که قلبniniweblog.com کوچولوت هم تشکیل شده باشه و از سلامتیت مطمئن بشیم به کسی چیزی نگیم و فقط من و بابایی و خاله نسیم خبر داشته باشیم.ولی من دوست داشتم حداقل مامان جون سعیده و خاله ها رو از موضوع خبردار کنم آخه هر کی تو این موقعیت دوست داره شادیش رو نشون بده ولی من مجبور بودم فعلا به کسی چیزی نگم ، منو بگی داشتم میمردم که نمی تونستم خوشحالیم رو بروز بدم.

                                                       niniweblog.com 

 

ولی روز تولدم ( 06/21 ) خاله حدیث و خاله الهام بهم زنگ زدن و خاله حدیث گفت عمو محمدرضا خواب دیده من ی دخمل کوچولو دارم niniweblog.comخاله الهام هم گفت عمو رضا خواب دیده من باردارم خلاصه هر دو شوهر خاله خواب گذار اعظم شده بودن منم که نتونستم جلو خودمو بگیرم بهشون گفتم باردارم و قضیه رو لو دادم با این حال بهشون گفتم که به مامان و بابا هم چیزی نگن.

( 06/24 ) رفتم آزمایشهای کامل بارداری رو دادم که وقتی می خوام برم پیش دکتر زنان دست پر باشم.

( 06/26 ) بابا امیر رفت آزمایشگاه و جواب آزمایش رو گرفت به اولین چیزی که نگاه کردم 1000. از بارداریم مطمئن بودم ولی خیالم راحت شد.

قرار شد روز تولد بابا امیر به خانواده هامون خبر بدیم البته فقط افراد درجه 1 و بعد از 12 هفته که سونو NT رو دادم و از سلامتی کاملت مطلع شدم به فامیل هم بگیم.

( 06/27 ) عصر بابا امیر منو رسوند مطب خانم دکتر شهبازیان متخصص زنان و زایمان. niniweblog.com

خانم دکتر بعد از چکاب گفتن که قند خونم بالاست و باید ی آزمایش دیگه برای اطمینان بدم همچنین سن جنین شما 5 هفته و 3 روز است که ی نوبت واسه 4شنبه هفته بعدش که تو 6 هفته میرفتم هم واسه بررسی قلب niniweblog.comکوچولوت و بررسی مجدد قند خونم بهم داد.

( 06/31 )امروز باید آزمایش قند خون 2 ساعته می دادم یعنی باید تو 3 مرحله با فاصله 1 ساعت از هم نمونه خون می دادم صبح قبل از رفتن به اداره رفتم آزمایشگاه ، از توصیف اینکه چه بر سرم رفت می گذریم ولی در کل خیلی حالم بد شده بود داشتم می مردم.

( 07/03 ) خودم تنها رفتم مطب دکتر وقتی که خانم دکتر سونو می کرد من داشتم فرشته کوچولویی که تو وجودم در حال شکل گرفتن بود رو از تو مانیتور تماشا میکرد و از خوشحالی داشتم تو آسمون پرواز می کردم niniweblog.comخانم دکتر قلب niniweblog.comکوچولوت رو نشون داد و گفت جنین شما الان 0/6 میلیمتر شده منم خدارو شکر کردم از نعمتی که خدا بهم عطا کرده بود.

شب بعد از شام بابا جون زمان و مامان جون پری با عمه مهنوش و عمه مهشاد امدن خونمون بابا امیر سونو رو برد و گذاشت رو میز و به مهمونا گفت اینم کادو تولد امسالمه همه مات و مبهوت مونده بودن منظورش چیه که گفت ابتسام بارداره عمه مهشاد شروع کرد به جیغ زدن و پرید امد منو بوسید بوس بقیه حسابی سوپرایز شده بودن خوشحالی رو میشد از تو چشاشون دید من که انتظار همچین واکنشی رو نداشتم از خوشحالی بغض راه گلومو بست نزدیک بود گریه کنم اشک تو چشام جمع شده بود و خیلی خودمو کنترل کردم که گریه ام نگیره . همه بوسیدنم و بهم تبریک گفتن و واسه من و شما آرزوی سلامتی کردن.

بعد رفتن مهمونا رفتم به مامان جون سعیده و بابا جون حسن زنگ زدم و خبر بارداریم رو دادم اونها هم کلی ذوق کردن.

                                                                                                                                           

niniweblog.com

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان مرجان
5 مهر 93 21:11
خدا حفظش کنه گل پسرت رو,به ما سر بزن عزیزم خوشحال میشم. حتما . چه وب قشنگی داری. خدا نی نی شمارو حفظ کنه. انشالله
دایانا
8 مهر 93 19:10
چه قشنگ می نویسی. خوش به حال نینیتون که در جریان لحظه لحظه بوجود آمدنش قرار داره و خدا رو شکر که سالمه.
تبسم
پاسخ
مرسی عزیزم
مهنوش
10 مهر 93 23:01
هنوزم وقتی یادم میفته چجوری سورپرایزمون کردی خندم میگیره :-) @-}--